|
غریبه بود. آشنا شد. روزگار شد. بیگانه شد. فراموش نشد.
در هجوم لحظه های پوچ جدایی سکوت تنها یادگار با تو بودن است
خواستم آنقدر کمیاب شوم تا دلی برایم تنگ شود نمی دانستم که فراموش می شوم!!
تــــــــو . . .
می نویسم تا بدانی که : هر چه داغ ها کهنه تر شود دیر تر از یاد خواهد رفت ! اسم ها تکراری ولی یادشان همواره قشنگ ! می نویسم تا بدانی : یادت ماندگارتر از هر چه در یادم خواهد ماند ! ! ! می نویسم : به امید دیدار
چه داریم
چه داشتیم و چه خواهیم داشت روزها یکی پس از دیگری ره همیشگی خود را میپیمایند بدون آنکه ما درک کنیم امروز همان فردایی بود که دیروز در انتظار آمدنش و چه خاطرات خوشی میدانستم که خوشیهایش میهمان امروز که ادامه ی فردا بود................
در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند ... و فقط خاطره هاست ...
گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست...
|
About![]()
لحظه ها می گذرد Archivesدی 1390آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 بهمن 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 دی 1378 Links
فریاد بیصدا |